داشتم دچار مرگ تدریجی میشدم. بلاها و فجایا همه بر دوشم بود. خنجر دوستان زیر گلویم ، دشمنانم هم به قه قهه افتاده بودند. داشتم از پا میافتادم. دیگر توانی نبود. دندان دوستان دستان مملو از عسل را لمس میکرد، در آن روز مختصات خود را در بد اخلاقترین و تاریکترین نقطه شهر تخمین زدم.
هیچ پایی برای برگشت به رویای آب نبات چوبی نبود. به رویای چرخ و فلک و شهر بازی. اون روزها تمام شده بود برایم. خود را در چاه میدیدم. دیگر مرگ نقره ایی برای خود آرزویی بود. حاضر بودم در آتش بسوزم، ولی با خنجر دوست......
گذشت.........
با چه مکافاتی از آن چاه در آمدم. در آن شب تاریک، در آن ظلمت در ناکجا آباد، شاخه گلی کندم.
خانهٔ دوست کجاست؟؟؟!!!؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با تشکر علی
زلزله آماده بود. راههای پشت سر بسته شده بود. تنها ما ماندیم او یک پل مرتفع و یک رودخانه خروشان.
شب بود او انتهای پل سیاه. هیچ معلوم نبود که چیست آنجا. جهنم یا برزخ ولی میدانم بهشت نبود.
آن پائین را ولی احساس میکردم. آب میغرید. غرشی ناشی از صداهایی حبس شده. زمان ارزشمند بود و به عقیده دوستان تنها یک راه بود برای زندگی....پل بی انتها. دو قدم برداشتم ولی قدم سوم را به عقب.... پرسیدند کجا میروی. جماعت را میشناختم . جماعت اهل نصیحت بود. اهل توصیه. بیجواب.... با جهشی از آن ارتفاع به صداهایی حبس شده پیوستم. و امروز... آنها که راه سیاه را پیش گرفتند، هنوز مقصد را پیدا نکردند و من در کنار دشتی سر سبز مشغول نوشتن خاطراتم.
به فردا... با دستانی گره کرده.... نه به معنای جنگ، نه به معنای سنگ..... بلکه به معنای يقين مي نگرم.... آنقدر يقين دارم که ميبينم....آنچه تو..... جسارت ديدنش را نداری..... و نخواهی داشت....آنچه تو نه تنها گردن بلکه زانو خم ميکنی... من وهم واهی ندارم.... من ميبينم... آن چه را که تو عاجزی از ديدنش.......ولی ملالی نيست.... ياران من بيشمارند
سلام.
بهار هم آمد اميدوارم عيدی چرخه روزگار به ما پر بار تر از سال قبل باشد و اميدوارم تمام شما هموطنان عزيز در تمام مراحل زندگی موفق باشيد و به هدف زيستن و خلق شدنتان که همان سعادت است نزديکتر شويد.
در کل: بهار هم نشانه ايست. بيايم نشانه ها را بشناسيم.
نوروز مبارک

نشد که ننويسم. اينبار از دوستانم ميگويم. از دوستانی در باد ايستاده و انديشه خود را محکم چسبيده اند تا طوفان در پيش آن را با خود نبرد. انديشه خود را بر روي سينه قرار دادند تا زمان شليک گلوله خود و انديشه باهم نابود شوند. ولی مشکل همينجاست که آن انديشه نابود نميشود. آن انديشه توسطه هم رزم من به دوش کشيده ميشود. با تير با گلوله با توپ و هرچه نميشود جرات انديشیدن را سلب کرد.
من نيز در کنار آنها تفکرات بي پايانم را يا بهتر است بگويم انديشه مظلومم را به روی سينه مي بندم . همرزم من يادت باشد اگر به مقصد نرسيدم زحمت به دوش کشيدن تفکر مظلوم من رو هم بکش که: يا حسين مير حسين

یکی از زیبا ترین وب نوشته هایی که خوندم. مطلب برای دوست خوبمون نسرین از وبلاگ http://na-771.blogfa.com/ هست. بخونید و لذت ببرید
از قوز تپه های ......
اينجا كه مي نشينم شرمهايم بي شرم مي شوند و شروع مي كنند به يكي يكي عريان شدن.
اينجا كه مي نشينم شوهر خاله ي كريه ام مي آيد، مي آيد كه قهقهه بزند ،از سودهاي كلانش بگويد و دستش را دراز كند به ميوه هايي كه كارد هم بزند...دستش را دراز كند، بچسبم به ديوار،و نه سالگي ام را در تمام سالهاي بعد شرم كنم.
شرم كنم از برجستگي هايي كه در من رشد مي كردند و به اشاره اي از تو در خميدگي هايم گم مي شدند.
پسر همسايه هم مي آيد،شلوارهايمان را پايين كه مي كشيم تو مي آيي ، وهنوز استخوانهايم از سوزني كه فرو مي كردي و فرياد مي زدي تير مي كشند.
آن روز هم مي آيد كه داستانهاي فريبا از دل دردهايي وحشتناك،از من پايين ريخت.تو يك ليوان آب خواستي و من دردهايم را پشت ديوار تند پيچ خوردم و براي همه مان آرزوي مرگ كردم.
اينجا كه مي نشينم شرمهايم بزرگتر از من مي آيند،مي آيند ومي ايستند بالاي همخوابگي هايم ،و استخوانهايم ...از سوزني ..كه تير... آنقدر كه مي خواهم اين مرد را به دورترين نقطه ي خانه هل بدهم.
اينجا كه مي نشينم شكمم بالا مي آيد از دختري كه بعدها مي زايمش .شازده كوچولو مي خوانم برايش تا عشق را از گناه هايي كه تو مي گفتي مبرا كنم و زنانگي را در قالبي سخت فرهيخته بريزم.ترديد نكنم از اينكه صد بار ببوسمش و هزار راز از سير تحولي ام (كه هرگز جسارت نداشتي بگويي و بعدها بشنوي) بگويم و...
مي بيني ...؟ من شكل پوست انداخته ي زني هستم كه اصلا شبيه تو نيست ...اصلا نمي خواهد شبيه تو باشد.
سلام.ببخشید مدتی بود که نبودم. البته الان هم سرم خیلی شلوغه ولی خلوت میشه به امید خدا.
شروع میکنم مثل همیشه. با انرژی بیشتر. این بار میخوام رک بنویسم از احوالات. ۲ پهلو گویی تمام.
راستی خبر هک شدن سایت کلمه رو شنیدید؟ وااییی چه وحشتی. چه ترسی. چه دلهره ایی . نمیدونم این همه سانسور کافی نبود ؟ این همه بازداشت کافی نبود؟ این همه خشونت کافی نبود؟ یعنی از یک سایت هم میترسند؟ چه بنیان سستی. چه ساختار شکننده ایی!!!! چه سست بنیان. راستی این قدرت ۲۴ میلیون رای بود؟ ۲۴ میلیون؟ عجب قدرتی که از یک سایت هم هراس دارد. عجب قدرتی که سعی در خفه کردن دارد. نه این جلوگیری از گمراهی مردم نیست. این بهونهها کار ساز نیست. این میل به قدرت هست. فریاد لذت. لذت از قدرت. میدونم . میدونم که الان حرفهایی مانند زیر سوال بردن رای ملت رو میزنید. ولی برادر و خواهر کمی واقع بین باش. این ترس بی علت نیست. اگر ما دروغ هستیم پس ترس از دروغ چیست؟ ولی خوب میدانید که ما حق هستیم او ترس از حق، واقعیت است.
از همه اینها بگذریم، چه می اندیشید؟ آیا فکر میکنید با بایکوت چند روزنامه یک جنبش خودجوش مردمی را منحل کردید؟
خیلی طنز گونه اندیشه میکنید. بسیار خنده آور.
تفکر کن، عمیق تفکر کن.
خدا حافظ

به همین سادگی. چی به همین سادگی؟ اینکه ابر برای من می گرید و فریاد می زند، از صدای شیون و ناله اش از خواب بیدار می شوم و به همین سادگی لعن خدا و پیغمبر رو به او می کشم که چرا من را از خواب بیدار کردی. به همین سادگی.
باد آمد و به ابر گفت من از تو قوی تر هستم. من بیدارش می کنم. باد ابر را برد و خود را به در و پنجره کوبید. زوزه میکشید. چشمانم را باز کردم باز فحش دادم. آری به همین سادگی.
خواب دیدم. خواب دیدم که در کویری فریاد می زنم. از ترس بیدار شدم. ولی وقتی خود را در رخت خواب دیدم اب زگرفتم خوابیدم. به همین سادگی.
صدای اذان آمد و به همین سادگی گفتم وقت زیاد است. خوابیدم.
چرا باید بیدار می شدم؟ چرا؟ نفهمیدم.
آخر با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. باید به اداره می رفتم. خورشید در آمده بود.
صبح به اداره رفتم. گویی دیشب در شهر غوغایی بود.
با تشکر علی

راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید.
بعد از مدتی باز مینویسم. ولی جالبه هنوز تصمم نگرفته ام در رابطه با چه بنویسم؟ عاشورا، قیام، اسارت، شهادت یا آزادگی؟
شاید بد نباشه به این مسئله ایمان بیاریم که عاشورا و قیام خونین و اسارت و شهادت و .... تنها برای آزادگی بود. برای نگه داشتن آنچه فقط و فقط در حسین(ع) و خانواده و یاران او وجود داشت.
شاید از کل قیام و اسارت و شهادت و عاشورا این را فهمیده باشیم که ابوالفضل تا دم رود آب رفت و آب ننوشید. از اینجور مسائل.
چرا کسی دم از آزادی و بزرگ منشی حسین نمی زند؟ چرا کسی نمی گوید که حسین آزاد زیست و برای نگه داشتن این مفهوم بزرگ و با ارزش، با ۷۲ تن مقابل هزاران نفر ایستاد تا به جهانیان بگوید که از این معنا به سادگی نگذرید و به بیانی بهتر اصلا از این معنا عبور نکنید حتی شده جانتان را در این مسیر باشکوه فدا کنید؟
حالا چه بگویم، چه بگویم که اصل قیام را امروزه هیچکس نمی بیند و متفرعات جایگزین اصل و ریشه شده اند.
به امید تحقق یافتن: اگر دین ندارید، آزاد مرد باشید

باتشکر علی