تبليغاتX
قلم ها
 
قلم ها
 
 
 
چه تلاشی کردم تا بتوانم یک چوب کبریت را به طور کامل بسوزانم؟ می دانید که برای سوزاندن کامل چوب کبریت باید طوری جهت چوب کبریت را مدام تغییر دهید که : ۱- آتیش به تمامی نقاط چوب کبریت برسد ۲- ابتدا سر چوب آتش بگیرد و خاموش شود و بعد ما ته چوب را رها کنیم و سر آن را بگیریم تا ته چوب نیز بسوزد. می دونید، خیلی برای اینکار تلاش کردم. شاید بگویی چه تلاش پوچی ولی اگر بخواهید واقع بین باشید همچین پوچم نیست. طبق آمارگیری من در یک جامعه آماری ۳۰ نفره که خود در آن عضو بودم، تمام افراد (۲۹ نفر) دست خود را سوزاندند و کبریت را هم تا نیمه سوزاندند و این تنها من بودم که کبریت را کامل سوزاند، بدون اینکه دستم بسوزد.

اگر بخواهیم این جامعه آماری ۳۰ نفره را به جمعیت کل ایران بسط دهیم(۷۰۰۰۰۰۰۰ نفر) حدود    ۲۳۳۳۳۳۳/۳۳ نفر می توانند چوب کبریت را به طور کامل بسوزانند بدون اینکه دستشان بسوزد. البته این مقدار با خطاهایی روبه رو میباشد ولی در کل آمار خوبی را زدم.

تلاشم بیهوده نیست. چون من هیچگاه نسوختم و کامل سوزاندم. خیلی ها هم سوختند و هم کامل نسوزاندند و حیلی ها هم نسوختند ولی کامل هم نسوزاندند.

از آنجاکه من در میان هفتاد میلیون نفر در زمره توانایان(۲ میلیون و اندی) قرار دارم به خود میبالم. هیچکس مثل من وقتش را برای اینکار نگذاشت. دیگران میگویند تو قاتل زمان بودی ولی برام اصلا مهم نیست چه می پندارند.

همه در خیابان به من احترام میگذارند. چون من در زمره توانایان قرار دارم. چون من کبریت را خوب سوزاندم، تا انتها.

۲ ماه گذشت امروز در روزنامه ای خواندم که کودکی به دلیل سرما درگذشت. کمی به فکر فرو می روم و یاد آن میلیلردها کبریتم می افتم. ازش عبور میکنم. کمی جلوتر دوستم را دیدم. من را فراخواند. کفت میتوانی با یک کبریت، یک شعله ، یک جرقه تمام این چوب ها را آتش بزنی؟ یک بغل چوب بود.سعی کردم نتوانستم. گفت به آرایش چوب ها دقت کن. دقت کردم ولی باز نتوانستم. گفتم الکل لازم دارم. لبخندی زد. آری من در جامعه آماری دوستم قرار گرفتم و در آن رد شدم. او توانست با یک کبریت یک بغل چوب را بسوزاند.

به کویر رفتم. در آنجا هم هوا سرد بود و هم آسما صاف بود. فریاد زدم: خدایا به اندازه ی وقت هایی که آنها را با دستان خود کشتم به عمرم اضافه کن.

باتشکر ، علی

 |+| نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 12:28  توسط علی  | 

به نام خدا

 

چند لحظه ای با من باش

این اثبات ریاضی چقدر سخته. پدرم رو در آورده. هر کوفتی سرش میارم حل نمیشه. از فاکتورگیری گرفته تا تجزیه و تبدیل ضرب به جمع و جمع به ضرب. هر کاری میکنم حل نمیشه. خب دیگر چاره ای ندارم باید کاغذ باطله ها رو جمع کنم و بذارمشون کنار و بعد از مدتی استراحت دادن به ذهن پریشانم باز بیام سراغشون.

میرم یک سری به آشپزخونه میزنم. مامانم داره ظرف می شوره. البته تلفن بیسیم هم زیر گوشش هست.

- مامان: نه اصلا پسره خوبی نیست. باور کن اصلا به درد دخترت نمی خوره. چرا؟ یعنی نشنیدی یه بار تو کوچه سر مادرش داد زده؟ آره راست میگم. این پسر سر مادرش اونجوری داد زده ببین پس تو خونه چه جوری رفتار میکنه.

میدونم دارن درباره کی صحبت می کنند. درباره رضا. خاستگار شیوا دختر ایران خانموم. همونی که داره با مامانم صحبت می کنه. رضا خیلی پسر خوبی هست و اصلا طبع تندخوگری نداره. اون روز هم که سر مادرش داد زده بود از یه حرف مادرش ناراحت شده بود. مادرش بهش گفته بود حالا مطمئنی دختره فاسد نیست. رضا برای این داد زد که مادرش بارها از اون این سوال بی ادبانه رو پرسید بود. البته من کار رضا رو تایید نمکنم. خلاصه اون نباید سر مادرش داد می زد ولی کلا پسر خوبیه.

خب کار من با آشپزخونه برداشتن یه دونه سیب از یخچال بود. سیب رو بر میدارم. میشینم پای تلویزیون. این کانال اون کانال میزنم. کانال 4 دار مراسم اسکار رو نقد می کنه. کلا دارن میزنن تو سر اسکار. چرا؟ چون امسال فیلم استرالیا کاندید سه جایزه بود. و فیلم میلک گاس ون سنت 2 جایزه برد. در کل دارن تاریخچه اسکار رو خراب می کنند. حتی به کاگردان میلیونر زاغه نشین( هم دارن تلنگرهایی میزنند. چون فیلمش تو مراسم اسکار بهترین فیلم شناخته شد. خلاصه چون استرالیا کاندید سه بخش بود نتیجه گرفتند که اسکار مراسم سیاسی میباشد.

بلند میشم میرم پای کامپیوتر. به اینترنت وصل میشم. این سایت و اون سایت میرم. خیلی چیزهای شبیه به هم میبینم. همه منتظر یک ایراد. همه منتظر یک اشکال در دیگری. قضاوت های سریع و بدون فکر. خدا نکنه یک فرد رسانه ای یک حرفی بزنه که کمی لغزش در اون احساس بشه. مخالف هاش بیچاره اش میکنند. با دیدن یک اشتباه، یک خطا می خواهند زندگی طرف مقابل رو به لجن بکشند. چرا؟ چون آن انسان در زندگی اش یک حرف اشتباه زده. یک اثر هنری خطا خلق کرده. یک نوشته اشتباه بیرون داده و...... البته شاید واقعا اشتباه نباشه. مخالفینش فکر می کنند اشتباه بوده. شاید هم اشتباه بوده ، حرفی نیست. ولی آن افرادی که میگویند این غلط است که می گویند بشر جایز الخطاست، بلکه باید بگویند بشر ممکن الخطاست، آنها به ممکن الخطایی هم ایمان ندارند. فکر می کنند که بشر باید امام معصوم باشد که خود این حرف خطاست. خلاصه همه به دنبال یک اشتباه در دیگری هستند.

 

کامپیوتر را با عصبانیت خاموش می کنم.  کمی در فکر فرو می روم. چقدر این اخلاقیات شبیه مثال نقض ریاضی هستش. در علم ریاضی، برای اثبات اینکه قضیه یا مسئله ای اشتباه هست، کافی است یک مثال نقض برای آن بیاوریم. برای اثبات اینکه اگر x گنگ باشد y  هم گنگ باشد. ثابت کنید حاصل ضرب x  در y حتما گنگ نیست. کافی است بگیم x و y هر دو برابر رادیکال 2 باشند. آنوقت جواب مسئله گنگ نمی شود. این یک مثال نقض است. با خود فکر کردم که کلمه عقده با گره هم معنی است پس شاید میان عقده های مردم و گره های ریاضی رابطه ای موجود باشد و از آنجا که مردم عقده های خود را با گرفتن یک اشکال دیگری یا به بیان ساده تر یک مثال نقض می خواهند رفع کنند گفتم شاید گره ریاضی من هم با یک مثال نقض حل شود. به سراغ کاغذ هایم میروم. اثبات را نگاه می کنم و برای اشتباه نشان دادنش کافی است یک مثال نقض پیدا کنم......... مسئله حل نمی شود. نه خیر علم ریاضی این حرف ها سرش نمیشه باید جور دیگری عمل کنم. با اینکه باید ثابت کنم این مسئله اشتباه هست ولی با مثال نقض حل نمی شود.

 

با تشکر علی

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 20:24  توسط علی  | 
اه. کلی حس گرفتم تا بنویسم. تا شروع کردم، تلفن لعنتی زنگ زد رشته ی کلام از دستم خارج شد.

سلام. سلامی به وسعت تمام گل های روی زمین.سلامی به وسعت ستاره ها(بدم میاد از این جمله های کلیشه ای بی خود)

حالا من می گم: سلام، سلام به اندازه ی تمام آرزو های دراز که هیچ وقت به حقیقت نمی پیوندند. سلام به اندازه ی تمام انسان های الکی خوش. امیدوارم در این روزگار توان کشیدن تنتان را روی زمین داشته باشید، ایستادن پیشکش. خودم دیگه حالم داره به هم می خوره از اینکه خیلی از مطالبم ناامید کننده است. از این رو از خوانندگان ایده آل و کسانی که شادی کاذب دارند عذر می خواهم که اینقدر ناامید کننده می نویسم و به قول آنها منفی گرایانه؛ ولی من اسمش رو ناامیدی نمی گذارم. اسمش رو میزارم واقعگرایانه. چیزی که هست و خیلی ها نمی خواهند ببینند. که چقدر بد آن چیزی رو که هست را نیست ببینند و آنچه که نیست را هست. البته من به دنبال هستی آنها گشتم ولی باز به نیستی رسیدم. به مجموعه ای تهی. از تهی رد شدم، به آسانی. ولی در مجموعه نامتناهی واقعیت امر همانند خر در گل ماندم. واااای ی ی. چقدر سخته در اینجا قدم برداشتن. ای کاش در همان تهی می ماندم و می دویدم. ولی یادم می آید که فوتبال برزیل از زمانی برزیل شد که بازیکنانش در ساحل تمرین می کردند. از این حیث یک قدم در اینجا اندازه ۱۰۰ قدم در پوچگاه بود. ولی چه فایده. آخرش مسافت پیموده شده اندازه گیری می شود. همانطور که بین یک دانشجوی دانشگاه سراسری صفر کیلومتر و یک دانشجوی دانشگاه آزادی ابرکوه ۲ سال سابقه کار، دومی انتخاب می شود. اینجا مهم کمیت است و نه کیفیت. 

پیدا نکردم. اینجا دنبال بهشت گشتم. باور کنید نیافتم. نیست. اگر می گویند هست دروغ است. بهشت که نباشد دیگر هیچ چیزی نیست. اینجا جهنم ساکت است. جهنمی که انرژی درونی ۱۰۰۰۰۰۰۰+ و انرژی جنبشی صفر دارد.

ولی طبق عادت همیشگی و سفارش محمد(ص) شما را ناامید رها نمی کنم.

تو کسی هستی که می توانی در ذهنت بی نهایت را جا دهی. پس خواهشان با من در باتلاق جهنم فرو نیا. برو بهشتی بساز. شاید دیگران هم بیایند.شاید 

 

با تشکر علی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 17:29  توسط علی  | 
عنوان این نوشته از فیلم no country for old men گرفته شده و همینطور با کمی اقتباس از هدف آن فیلم نوشته شده. ولی این نوشته درباره ایران است و آن نوشته درباره فیلم درباره آمریکا.

به راستی دیگر جایی برای پدر بزرگ ها در این خاک کهن سال نیست. دیشب پدر بزرگم به خوابم آمد. با همان پیپ کاپتان بلک همیشگی. گفت : سنگ قبرم رو خراب کن. از خواب پریدم. صدای ریزش تیر آهن های ساختمان بغلی نعمت خوابیدن را ساعت ۴ صبح از من گرفت. با عصبانیت رفتم تذکر دادم ولی یارو گفت: آقا مجوز داریم. ماشین داشت تا الان بار میزد. صبح شد. ساعت ۸. مثل همیشه کت و شلوار طوسی رنگم رو پوشیدم و رفتم به سوی محل کار. در اداره مالیات مسئول رسیدگی به شکایات هستم.

هر روز از وقتی قصد وارد شدن به دفترم را دارم تا وقتی از آن می خواهم خارج شوم یک صف طولانی جلوی در اتاقم هست ،که هستند کسانی که شش ماه پشت در هستند و تا به حال نتوانستند بیان تو. هرروز هم با این عبارت"قسمت نبود ببینیمش" خودشون رو راضی میکنند. ای خدا بی چاره ها نمی دانند همه شون مچل آبدارچی ما هستند. اونایی که به آبدارچی هدیه ای دادند داخل میشوند. آنایی هم که نه، باید حالا حالا پشت در بمونند.

خلاصه هرروز ۴ تا فحش و ۲ تا چاپلوسی و ۱۰۰۰۰ تا دروغ و .... می شنویم و کار چند نفر رو را می اندازیم و کار چند نفر دیگر روهم داغون می کنیم و میریم خونه. ولی چون این شغل از پدر و پدر بزرگم بهم به ارث رسیده، تا به حال توش کار خلاف نکردم.

بر می گردم خونه از میان انبوه همسایه ها رد می شم، بدون سلام. در ترافیک آسانسور دو دور رفت و برگشت را می ایستم. داخل می شوم. خانمی کنارم هست. بوی گند عطرش آسانسور رو برداشته ولی من با وجود ۲ تا بچه اهل تنوع هستم.

شب ها بحث بر سر کی اوله کی دومه ما را از نعمت لبخند محروم کرده. بچه ها پای فیلم های MBC 2 تا ساعت ۲ بیدار می مونند. البته به قول خودشون. نمی دونم چرا هر وقت میرم داخل اتاق نشیمن رنگ جفتشون سفید میشه.

در حال چرتکه انداختن حساب ها بودم یکهو زنم اومد تو و گفت: چه بوی عطر مزخرفی توی اتاقمون میاد. خواهشان دیگه از این عطر ها نزدن. منم گفتم: چشم. همین یک جمله چنان تنم رو لرزوند که تمام محاسباتم از یادم رفت.

در حال رفتن به تخت خواب بودم که دیدم صدای صدای داد و بیداد می آید.در آپارتمان رو باز کردم و گوش ایستادم. خانواده هم دنبال من ایستادن گوش دادن. همسایه پایینی داشت می گفت. مرتیکه دختر من ۱۵ سالشه تو گه می خوری اونجوری نگاه می کنی. برو یه ذره به زنت نگاه کن. (فهمیدم با جناب سرهنگ دعواش شده). سرهنگ بهش گفت: نذار ببرمش کلانتری ۲ تا برونده توزیع مواد بذارم زیر بغلشا برو گمشو تو. در رو بستم اونا همینجور دعوا می کردند. ساعت ۳ شده بود. رفتم تو تخت خواب. البته قبلش هم مسواک زدم هم بچه ها رو بوسیدم که یک وقت احساس کمبود نکنند. تو تخت خواب هم یک بوس یک شب بخیر. تا ساعت ۴ که در دور و اطراف یک تریلی تیر آهن خالی کند.

اینبار پدر و پدر بزرگم به خوابم آمدند. پدرم داشت به ساعتش نگاه میکرد و پدر بزرگم هم با همان پیپ کاپتان بلک بهم گفت: سلام به نسل جوان

با تشکر،علی

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:11  توسط علی  | 
سلام. زیاد نمی خواهم کشش بدم. شاید اولین و آخرین مطلب سیاسی این وبلاگ باشه. ولی از اعماق وجودم می نویسم.

دوستان من. دوستان سبز پوش من. پیروزی در راه است. شاید بهتر باشد که بگویم که ما در راه پیروزی هستیم. زمان رسیدنمان هنوز کامل مشخص نیست. خیلی ها سعی دارند با ذغال، راه ما را بیراهه کنند. ولی نمی دانند که روزی باران می آید و ذغال را می شوید و با خود می برد.

دوستان من اگر امروز میان حق و واقعیت فاصله افتاده، نگران نباشید که در آخر هر بازی آنچه نمایان می شود چیزی جز حق نیست.

هیچکس نمی تواند تا ابد "نه" را بگوید" آره"، "سیاه"را بگوید "سفید" و.....

نه عزیزان در این عمر میلیونی بشریت اگر سیر و سیاحتی داشته باشیم می بینیم که روزی حق و واقعیت یکی می شوند.

جمله آخر را از بزرگ مردی (با اندکی تغییر) نقل می کنم که مطمئنا این جمله در تاریخ باقی خواهد ماند.

مراقب باشید. هیچ گاه، دشمنان باطل شما در هنگام نابود شدن و ظهور حق شما را تحریک نکنند و به خانه آشیانه تان آسیب نرساتتد. برای همیشه


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 22:43  توسط علی  | 
نمی دانم چقدر باید مهم باشد. اینکه اصلا مهم هست یا نه. گذشته را می گویم. اگر بخواهیم فارق از دیالوگ های آرتیستیک، گذشته را بیان کنیم باید اینطور تعریف کنیم که: گذشته مجموعه ای از واحد زمان که شامل اشک ها و لبخند ها، تجربه ها و شکست ها و..... می باشد ولی همه در آخر از جنس زمانی است که ما آن را سپری کردیم.

بعضی می گویند که این غلط است که بگوییم گذشته تمام شده، چرا که ما بر اساس گذشته زندگی می کنیم و برخی دیگر کمی فراتر می روند و می گویند ما همیشه در گذشته زندگی می کنیم. آنها می گویند آینده هنوز نیامده و حال هم در حال سپری شدن است،پس ما قدم هایمان را بر اساس آنچه گذشته-حتی یک ثانیه پیش- بر میداریم. حرف قشنگی است. شاید به نظر درست آید. ولی بگذارید به آن سوی ذهنم بروم که در آن برخی نشسته اند و چنین می گویند:

اسم گذشته روی خودش است؛ گذشته. گذشته ها گذشته. آینده رو بچسب. مهم این نیست که تو چی بودی. مهم این است که چی می خواهی بشوی. گذشته ات را پاک کن. برای آینده زندگی کن. تلاش کن.این واژه جالب است. تلاش کن. نمی دانم بدون سیر  در گذشته چه تلاشی کنم؟ البته جمله های بسیار زیبا و قشنگ دیگری هم می گویند که آدم دوست داره به آنها ایمان بیاره.

الان که داشتم این را می نوشتم یاد یک فیلم افتادم. درخشش ابدی ذهن پاک. ما جرای زوجی که با مراجعه به دکتر همدیگر را از ذهن خود پاک میکنند.(ابتدای نوشته می خواستم در این قسمت از فیلم خاک آشنا یاد کنم که خدارا شکر که چه تغییر خوبی در ذهنم پدید آمد)

فیلم را تعریف نمی کنم تا آن را ببینید. امشب نیز این نوشته ضعیف ولی جالب(از دید خودم) را با یک بند به اتمام می رسانم.

گذشته هیچگاه پاک نمی شود. هیچگاه. گذشته از جنس زمان است و زمان علامت منفی نمی پذیرد. از آینده هم نمی توانیم چشم بپوشیم چون تابع زندگی ما رو به جلو هست. گاهی در عرش و گاهی در زیر. در محور های مختصات زندگی بزرگترین و کوچترین وجود ندارد. بهترین و بدترین وجود ندارد. ولی می توانیم بهتر باشیم یا بدتر.

یادمان باشد این گذشته است که خوب و بد و بهتر و بدتر را برای ما تعریف کرده. بدون گذشته شما به هیچکار نمی توانید بگویید بد و به هیچکار نمی توانید بگویید خوب.

پس من از امروز ،گذشته و حال آینده را یکی می کنم و با سیر در گذشته و تلاش در حال آینده ام را بهتر از گذشته میکنم.

 

با سپاس،

علی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 0:42  توسط علی  | 
چشم هایش داشت ضعیف می شد. دکتر ها علت را مطالعه زیر نور کم حدس می زدند. زیاد نمی شناختمش. فقط می دانم بعد از دانشگاه به دنبال کار در خانه ها بود. کار در خانه هایی که از شدت نور لامپ های طلایی چشم اهالی خانه آب مروارید آورده بود. نور های زرد و طلایی در خانه ها. در هر خانه ای که می رفت و کار می کرد، شب ها ۴۰ لامپ روشن بود. البته لامپ روشن بود. مغز خاموش.

او در اتاقش تنها یک چراغ مهتابی سفید رنگ داشت، اما فکری به روشنی خورشید.

چشم هایش روز به روز ضعیف تر می شد ولی اندیشه اش روز به روز قوی تر. روزی در یکی از آن خانه های به ظاهر روشن آنقدر تحقیر شد که شب را با گریه به روز رساند. گویی پایش خورده بود به یکی از شمعدان های خانه و گوشه ی شمعدان لب پر شده بود. شمع درون شمع دان بعد از کشف لامپ دیگر روشن نشده بود. اصلا حدود ۳۰ سال بود که داخل آن شمعدان، شمعی قرار داده نشده بود.

او از چشمش گذشت. دو چراغ صورتش داشتند خاموش می شدند و چراغ تفکرش روشن تر.

دیگر از او خبر نداشتم. سر کلاس هم دیگر حاضر نشد. یک شب رفته بودم کوه. داشتم از آن بالا بالا ها شهر را میدیدم. همه جا طلایی رنگ بود. همه جا.

ولی خانه او، تنها خانه ای بود که در دل شهر همچون الماسی می درخشید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 23:4  توسط علی  | 
بیا بدویم. من و تو. برای یافتن جایی برای زندگی. شاید تا ناکجا آباد بدویم. مسیر را نمی دانم. هیچ چیز معلوم نیست. فقط می دانم مسیر را با پای بیاده طی می کنیم. نه رکاب می زنیم و نه میرونیم. بلکه می دویم. خواهش می کنم. با من بیا. خیلی چیز ها می فهمیم. به این خواهشم دست رد نزن. این دیگر رنگ  پرده و مبلمان خانه نیست که تو همیشه با نظر من مخالفت می کنی. این دیگر دختر خواستن تو و پسر خواستن من نیست. این دیگر آن جنگ های احمقانه نیست. یک خواهش است. بیا بدویم تا به تو خیلی چیز ها را نشان دهم. به خودم هم نشان دهم.

می خواهم از نزدیک رویت کنم پیر مرد هیز شکنی را که برای رفع گرسنگی، ۴ انگشتش را به طبیعت هدیه داد. ببینیم که اکثر آدم های این کره ی خاکی برای یک گذران ساده در آخر هفته، تن به هزاران دروغ می دهند. بیا بدویم. برای یافتن ناکجا آباد. برای یافتن جایی که آمریکا برای آنها آرزو نباشه بلکه براشون عذاب باشه. کجا؟!!!!!!!!!! خاک تو سرت، دوبی 

بیا بدویم تا جایی که دروغ تاریخی را نبینی. تا جایی که نبینی آن شبه مسلمان های عرب، آب و خاکمون رو به نام خودشون زدند. تو می گویی بریم دوبی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی دیروز روی کاناپه خواب بودی، تلویزیون گفت: گوگل ارث باز به جای خلیج فارس نوشته خلیج عربیه.

بیا بدویم شاید مدینه فاضله افلاطونی وجود داشت.

بیا بدویم . خواهش می کنم.

ولی حیف که تو روی کاناپه چشم دوختی به تلویزیون و داری سریال "لاست" رو نگاه می کنی. شاید بهتر بود افکارت رو به ناکجا آباد می بردی. شاید.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:24  توسط علی  | 
قلبم شکست. قلبم را بدست آورد. قلبم به من می گوید فلان. به قلبت رجوع کن. قلبم مال تو. دلم(قلبم) همیشه پیش توست.

هیچکس نمی داند قلب وسیله ای جز برای پمپاژ خون نیست. چقدر به یک تکه گوشت نیم کیلویی بها میدهید در صورتی که تمام کارها را آن مغز بیچاره انجام می دهد. بی منت. در روز چه کار ها انجام نمی دهد و چه چیز ها که نمی بیند. آخر سند همشون می خوره به اسم قلب. قلبی که جز یک تکه گوشت بیشتر نیست. خیلی ها می گویند که قلب تنها یک نماد ولی باید بگویم که دیگر یک نماد نیست. هیچکس نمی گوید او فکرم را دزدید و برد. نمی گوید افکار و احساساتم را غمگین کرد چرا که با کشیدن قلبی تیر خورده یا شکسته ظلمی بزرگ در حق مالکیت مغز می کنند. بیچاره هم کاری نمیکنه. نه دردی نه صدایی نه گریه ای. اگر این کار را با قلب کرده بودی تا الان آنقدر کوبیده بود که به غلط کردن می افتادی. اما من برای گرفتن حق مظلوم تمام سند ها رو به نام صاحبش زدم. البته که باید طعم بد تیر کشیدن قلب رو همیشه بچشم و شب ها از قلب درد بی خوابی بکشم ولی لااقل خیالم آسوده است که ظلم همیشگی را نکردم. این فکر من است که دستور عاشقی میدهد و باز این فکر من است دستور جدایی میدهد. قلب در اینجا هیچکاره است. یک لحظه فکر کنید که ۱۰ سال روی اثری کار کنید، آن را بسازید و در آخر اسم خالق را کس دیگری ببینید. چه حس بدی. آی قلبم. داره اذیت می کنه. هرچی بهش هم می گم نمی فهمه. البته ارزش قلب رو پایین نمی آورم چون اون هم از اصلی ترین دلایل حیاتم هست ولی حق مظلوم را به او نم دهم.

ما هرچه داریم از فکر خود داریم. از فکر. همین

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 0:58  توسط علی  | 
 این فیلم رو که محصول سال ۱۹۹۷ هست ،هر کی ندیده بگیره ببینه و هرکی هم که ۱ یا ۲ بار دیدتش بگیره ۳ یا ۴ یا ۵ بار دیگه ببینتش. من خودم بدون اغراق میگم که این فیلم رو ۵ بار دیدم. هنوزم می خوام ببینم. برنده جایزه بهترین فیلم نامه از اسکار سال ۱۹۹۸. همینطور کاندید ۸ جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم. این فیلم ساخته "گاس ون سنت" هست، کارگردان نامی هالیوود که امسال نیز به خاطر فیلم "میلک" کاندید بهترین کارگردانی شده بود. خلاصه این فیلم رو ببینید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 0:19  توسط علی  | 
خیلی دوست دارم بدانم که آیا این زندگی من، این روزمره گی من از پیش تعیین شده است و من تنها در حال بازی سناریویی هستم و خودم نمی دانم یا نه من خودم سناریو می نویسم و خودم آن را بازی میکنم. خسته شده ام از بس که اینقدر فکر کردم. اینقدر مسخره کردم. افرادی را که برای میهمانی آخر هفته از الان خوشحال هستند را مسخره کردم. گفتم چرا انسان ها اینقدر سطحی نگرند. چرا  برای یک میهمانی در آخر هفته اینقدر خوشحالند و از الان به دنبال لباس هستند. ولی حال می گویم که ای کاش من نیز به دنبال لباس بودم. تفکرات بی پایان مرا دچار کسالت روحی کرد.

آیا این سرنوشت من است؟ آیا سرنوشت هر انسانی به دست خود اوست؟ هیچکس نمی تواند این سوال ها را جواب دهد. مگر پیامبر یا امامی باشد. در این دنیا هیچکس به این سوالات که مدتی است بی جوابی آنها مرا خسته کرده نمیتواند پاسخ دهد. هیچکس. شاید بعد از مرگم پاسخ آنها مشخص شود که دیگر چه فایده.

برای همین هست که می گویم ای کاش من برای یک میهمانی آخر هفته از الان به دنبال لباس بودم و برای دوستی با دختری سر و دست می شکستم و در سینما مسخره بازی در می آوردم تا کسی به من توجه کند و در خیابان برای جلب نگاه ها مو هایم را عجیب غریب درست میکردم، همه ی امثال اینها را می کردم ولی لااقل خسته نبودم. امشب خیلی بهم ریختم طوری که دوست دارم صبح که از خواب بیدار میشوم دیگر افکار بی نهایت سراغم نیاید و اگر هم می آید مثل بقیه به آنها پاسخ دهم.ولی میترسم با از دست دادن آنها دیگر دیوانه شوم. واااااااااااااایییییییییی.

نمی دانم از شدت خستگی چه کنم؟؟!!!!

با یک جمله مثل همیشه این بحث را تمام می کنم ، البته این بار این جمله از خودم نیست.

چخوف حقیقت را برتر از عشق می داند و من(حسین پناهی) برای حفظ آن اسطوره ی با شکوه و شکننده که از او در ذهنم ساختم، حقیقت را به عشق محال تعبیر می کنم.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 1:57  توسط علی  | 
گاهی اوقات چقدر راحت عصبانی می شوم. نمی دانم چرا!!!

گاهی اوقات به خاطر حساسیت بدنم به عرق سوز شدن به خورشید،عنصر حیاتم ، بد بین میشوم. نمی دانم چرا!!!

گاهی اوقات برای گرفتن یک سکانس ابری در فیلم هایم به آسمان آبی که در روز های بارانی عمرم آرزویش را میکردم دشنام می دهم.نمیدانم چرا!!!

  گاهی اوقات به فیلم هایی که مرا با وقایع تلخ زندگی آشنا می کنند تف می اندازم. نمی دانم چرا!!!

نمی دانم چرا همه به نمیدانم چراهایم بدبین هستند. در صورتی که این نمی دانم هاست که ممد حیاتم بوده.

بگذارین به جای بیان دیگر نمی دانم ها و آب بستن متن، این نوشته را با جمله ای تمام کنم:

انسان با هزاران معمای لاینحل به دنیا می آید و با هزاران+۱ معمای لاینحل از دنیا میرود. شک و تردید وبدبینی و خوشبینی تنها ذره ای در این رنگین کمان حیات هستند. تا نظر شما چه باشد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 0:1  توسط علی  | 
سلام. چند روز پیش رفتم رو دو سه وبلاگ ...... یه سری نصیحت براشون کامنت کردم و فرستادم. گفتم شاید خدا که مرده ها رو روز قیامت زنده میکنه، شاید این ها رو هم آگاهشون کنه. ولی دیدم نه. اینا نه شعور انتقاد دارند و نه شعور نصیحت. به جای استفاده از منطق تو نظر ها فحش می گذارند. امروز رفتم پیش دوستم، سپهر. داشتم یاداشت هاش رو تو دفترچه اش می دیدم. یه نوشته خیلی چشمم رو گرفت با خودم گفتم واقعا حیفه نذارمش. ازش اجازه گرفتم که بذارمش رو بلاگ که اونم قبول کرد. خلاصه گفتم به جای اینکه با این بچه***** دهن به دهن شم این نوشته کافیشونه(البته شان این نوشته خیلی بالا تر از این حرف هاست). نوشته به شرح زیر است.

==========================================

برزگر

فقط از من بترس، چون من تنها کسیم که معنای پوچی و بی مفهومی رو به تو می گویم. پس فرار نکن، امروز روز شنیدن است. تلخ است ولی به کامت شیرین می چشانم. تا شهد بی همتایش را تا سر حد خفگی بنوشی.

من برای انتقام نیامدم، من ناجی هنجره های به سلابه کشیده شده ام. من هم پای رقاص های خیال شهوت آلودت نیستم. من هم پای افکار بی رنگت تا دم پرتگاه پوچی نیستم.

من همان نفرینیم که تو تا به حال برای خودت نفرستادی. پس به تماشا نشین. امروز روز برداشت محصول نیست.

امروز روز آفات است که به ذهن مسمومت هجوم آورده اند.

امروز و فردا را هیچگاه نمی توانی با رنگ های بادبادک های کودکان نوپا، که روزی به پوچی یا شاید به هیچی برسند مقایسه کنی. تو امروز در عذابی و من هم عذاب.

من مسئول پاشیدن بذرم ولی به دشت افکار آفت خورده ات. چه بچاشم؟!!! من خودت هستم که به سراغ خودت آمده تا با هم، سر در خفگی ، هم پیاله شویم.

برزگر؛ نوشته ای از : سپهر

 

                               

==========================================

خب امیدوارم بچه ها خوششون اومده باشه و بعضی ها هم جواب فحش هاشون و گرفته باشن. البته اونا اونقدر شعور ندارن و مطمئنم به این هم فحش میدن.

البته این نوشته سپهر مخاطب عام داره و برای عموم نوشته شده. امیدواریم دوستان هم خوششون بیاد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 22:9  توسط علی  | 
 
  بالا  
JavaScript Codes